زندگی، برد، باخت ... و ابهام!

بازیگرای خوب و حرفه ایه زندگی، آدمایین که ابهام و شک و ترس بیشتر از همه چی اذیتشون می کنه، ولی هیچ وقت سعی نمی کنن، خودشون این شک و ابهام رو به یقین تبدیل کنن، اگه بخوان ابهاماشونو از طرف مقابلشون بگیرن، انگار دارن روی لبه تیغ راه میرن. نمیگم این کار رو نمی کنن، ولی مثل رو بازی کردنه و با دست خالی جنگیدن و هر لحظه احتمال رو شدن دستت. قبل همه اینا وقتی که بازیگرای آماتوری هستن یاد میگیرن که هیچ وقت برای کسی به صورت قطعیت در نیان، همیشه برای دیگران مثل یه علامت سوال باشن، اگه یه علامت سوال رو مخ هم هستن بذار باشن، این داره حرفه ای گریشونو نشون میده. ابهام... بازی با طریقه ابهام خیلی عالیه... خوب سوار بازی هستی ولی خدا نکنه از اون وقتی که دستت رو شه... انگار بازی زندگی توش بردن مهم نیست، نباختن مهمه. شاید... هیچ نمی دونم!

خانه دوست کجاست؟

یه بار مثل یه بابای پیر میشم، یه بار یه دوست خوب، یه بار سنگ صبور، یه بار رفیق عیش، یه بار یه غمخوار، یه بار یه گدا، یه بار .... و یه بار.... و یه بار ..... واقعا من کدوم اینام؟ من گم شدم. به قول سهراب: شهر من کاشان نیست، شهر من گم شده است. شهر من کجاست؟ همون جایی که آدماش منو همین جوری که هستم (همین جوری که میخوام باشم) بپذیرن، کجاست؟
فکر کنم سهراب خیلی دنبال جواب این سوال گشته. اونجا که میگه خانه دوست کجاست؟ و بعد شروع میکنه جوابشو به خودش میده، ولی بازم آخرش جواب سوال رو حواله میکنه به یه بچه که رفته بالای یه درخت کاج که جوجه برداره از لونه نور و بعد این همه آدرس پیچ در پیچ، آخر اون باید جوابمونو بده. راستی اون بچه هه رو اگه پیدا کنیم، چی به ما میگه؟ آخرش میگه خانه دوست کجاست؟ اون رهگذری که شاخه نور به لب داشت، از کجا می دونست جواب رو این بچه هه میدونه؟ نکنه خودش بچه هه رو دیده بوده و جوابشم ازش پرسیده بوده؟ خوب اگه میدونسته، چرا از همون اول به ما نگفته؟ چرا ما آدما اینقدر برای مفهومی به نام "ابهام"  زور میزنیم؟

پازلی به نام زندگی!

از یه پازل هزار تیکه که 20 تا تیکش فقط دستته، نمی تونی بفهمی طرح کلی پازل چیه، اما از یه پازل هزار تیکه که همه تیکه هاش هست، اگه نفهمی طرح کلیش چیه، خیلی خری. زندگی پازل دومیست. همه تیکه هاش معلومن، فقط جاشون مشخص نیست، اما بازم نمی دونی طرح کلیش چیه. زندگی، تنها پازل هزار تیکه ایه (که تموم تیکه هاش مشخصن) که کسی به خاطر نفهمیدن طرح کلیش تو رو مسخره نمی کنه و بهت نمی خنده. راستش برگشتنی از یگان داشتم به این فکر میکردم که هر چیزی یه صورتی داره و یه معنی. از اون مباحث داغ فلسفی. ولی حس میکنم یه چیزی پشت صورت و پشت معنی خوابیده و اون چیزیه به نام "قصد". صورت که مشخصه، معنی هم مفهوم فی الذاته اون صورته. پس صورت معلوله و معنی علت (اینها فلسفه چینی های ذهن منه). اما وقتی بخواد معنی، معلول علتی باشه (بنا به قانون تسلسل علت ها)، من اسم علتش رو "قصد" میذارم. نیازی که باعث میشه پدیده ای صورت بگیره به دلیل معنی ایه که ازش میخواهیم تا تصوری (به بیانی صورتی دیگر) یا مفهومی در ذهن خواننده یا شنونده یا بینندمون منتقل بشه. این مفهوم ممکنه از طریق موسیقی، شعر یا رمان و داستان و مجسمه سازی و هزار واسط دیگه منتقل بشه. نکته جالب اینه که قصدی که پشت همه ایناست داره به صورت و معنی، معنی میده. تمام این علت و معلول ها برای بوجود آوردن یه صورت در ذهن مخاطبه تا بتونه به واسطه همه این زنجیره ها یه معنی خاصی رو توی طرف ایجاد کنه و اونو به یه "قصد" برسونه تا اون قصد در جهت قصد ما قرار بگیره. اما با تمام صغرا کبراها یی که می چینی، اونی که میخوای از آب در نمیاد. برای همینه که میگم زندگی پازل هزار تیکه ایه که با وجود مشخص بودن تمام تیکه هاش، کسی ادعا نمی کنه که طرح کلیش رو میدونه. همین!

عکس های وهم آلود

اینو دیشب دیدم. ساعت ها می تونم راجع بهش حرف بزنم.


و این هم که مدت هاست شده پس زمینه موبایلم. این عکش یکی از شاهکارترین عکس هاییه که دیدم. در مورد این عکس میتونم قرن ها حرف بزنم ;)

ابهام

هر قومی یا هر حزبی یا هر گروهی یه مانیفست واسه خودشون دارن، یه سری اصول موضوعه و بر مبنای همون اصول موضوعه هم کار خودشون ور پیش می برن. هر انسانی هم یه سری اصول موضوعه واسه خودش داره و فلسفه زندگیش رو بر همون مبنا میچینه. اینجا خواستم مثل یه بابابزرگ پیر یه سفارشی بکنم. هر چی رو توی اون اصول موضوعه کوفتی زندگیتون میذارین، این دو تایی رو هم که من میگم توش بذارید:
1- سکوت : همیشه به اندازه حرف بزنید و تا وقتی مجبور نیستید حرف نزنید. این میشه در روابط با آدما. وقتی هم با خودتون تنها هستید سعی کنید سکوت ذهنی رو تجربه کنید و به قول استادمون منازعه درونی رو کاهش بدبد.
2- همیشه مبهم بمونید. دیگه چیزی نمیگم. خودتون بفهمید باید چه کنید. بذارید این توصیه من مبهم بمونه :)